چگونه داستانها مغز را تغییر میدهند؟
تحقیقات پل زک نشان میدهد که چگونه داستانها مغز ما را شکل میدهند، بیگانگان را به یکدیگر متصل میکنند و ما را به بیشتر دلسوز و سخاوتمند بودن ترغیب میکنند. نوشته پل جی. زک
بن در حال مرگ است.این چیزی است که پدر بن به دوربین میگوید در حالی که ما بن را در پسزمینه میبینیم. بن دو ساله است و نمیداند که یک تومور مغزی زندگی او را در عرض چند ماه میگیرد.
پدر بن به ما میگوید که چقدر سخت است که در کنار بن شاد باشد، زیرا پدر میداند که چه اتفاقی در حال رخ دادن است. اما در نهایت او تصمیم میگیرد که قدرتی پیدا کند تا به خاطر بن واقعاً خوشحال باشد، تا آخرین نفس بن.
همه میتوانند با این داستان ارتباط برقرار کنند. یک فرد بیگناه که به شکل ناعادلانهای رفتار میشود و یک محافظ که تلاش میکند نادرستی را درست کند—اما تنها با پیدا کردن شجاعت برای تغییر خود و تبدیل شدن به یک فرد بهتر میتواند این کار را انجام دهد.
یک تحلیل اخیر این داستان «سفر قهرمان» را به عنوان پایهای برای بیش از نیمی از فیلمهایی که از هالیوود خارج میشوند و بیشمار کتابهای داستانی و غیر داستانی شناسایی کرده است. و اگر نگاهی بیاندازید، این ساختار در اکثریت گفتگوهای معروف TED وجود دارد.
چرا ما به داستانها اینقدر جذب میشویم؟
آزمایشگاه من در چند سال گذشته به دنبال درک این موضوع بوده است که چرا داستانها میتوانند ما را به گریه بیندازند، نگرشها، نظرات و رفتارهای ما را تغییر دهند و حتی ما را الهام بخشند—و چگونه داستانها میتوانند مغز ما را تغییر دهند، اغلب به نفع ما. این چیزی است که ما یاد گرفتهایم.
چرا مغز داستانها را دوست دارد قسمت اول پاسخ این است که به عنوان موجودات اجتماعی که مرتباً با بیگانگان ارتباط برقرار میکنند، داستانها راهی مؤثر برای انتقال اطلاعات و ارزشهای مهم از یک فرد یا جامعه به فرد یا جوامع دیگر هستند. داستانهایی که شخصی و احساسی جذاب هستند بخشهای بیشتری از مغز را درگیر میکنند و بنابراین بهتر از بیان مجموعهای از حقایق به خاطر سپرده میشوند.
این را به عنوان «اثر تصادف خودرو» در نظر بگیرید. شما واقعاً نمیخواهید افراد آسیبدیده را ببینید، اما باید به آنها نگاهی بیندازید mientras که عبور میکنید. مکانیسمهای مغز درگیر میشوند و میگویند ممکن است چیزی ارزشمند برای یادگیری وجود داشته باشد، زیرا تصادفات خودرو به ندرت توسط اکثر ما دیده میشوند اما شامل فعالیتی هستند که ما هر روز انجام میدهیم. به همین دلیل است که شما احساس عجله میکنید.
برای درک چگونگی کارکرد این موضوع در مغز، ما به طور عمیق به بررسی پاسخ مغز که «داستان بن» تولید میکند پرداختهایم. ما از این برای ساخت یک مدل پیشبینی استفاده کردهایم که توضیح میدهد چرا بعد از تماشای ویدیو تقریباً نصف بینندگان به یک خیریه سرطان کودکان کمک میکنند. ما میخواهیم بدانیم چرا برخی افراد به یک داستان پاسخ میدهند در حالی که دیگران پاسخ نمیدهند، و چگونه میتوان داستانهایی ایجاد کرد که به شدت جذاب باشند.
ما کشف کردیم که دو جنبه کلیدی برای یک داستان مؤثر وجود دارد. اول، باید توجه ما را جلب کرده و آن را نگه دارد. دومین چیزی که یک داستان مؤثر انجام میدهد این است که ما را به «جهان» شخصیتها منتقل میکند.
چه چیزی یک داستان را مؤثر میسازد؟
چرا در حین تماشای جیمز باند که برای زندگیاش میجنگد دستان ما عرق میکند؟ پل زک در حال کمک به یافتن پاسخ است. هر نویسنده هالیوودی به شما خواهد گفت که توجه یک منبع کمیاب است. فیلمها، برنامههای تلویزیونی و کتابها همیشه شامل «چنگکها» هستند که باعث میشود شما صفحه را برگردانید، در طول تبلیغ در کانال بمانید یا در صندلی سینما بنشینید.
دانشمندان توجه را به یک نورافکن تشبیه میکنند. ما تنها میتوانیم آن را بر روی یک ناحیه باریک متمرکز کنیم. اگر آن ناحیه از برخی نواحی دیگر جالبتر به نظر برسد، توجه ما سر میرود.
در واقع، استفاده از نورافکن توجه هزینه متابولیکی بالایی دارد، بنابراین ما از آن به صرفه استفاده میکنیم. به همین دلیل است که میتوانید در بزرگراه رانندگی کنید و همزمان با تلفن صحبت کنید یا به موسیقی گوش دهید. نورافکن توجه شما کم نور است، بنابراین میتوانید جریانات اطلاعاتی مختلف را جذب کنید. شما میتوانید این کار را انجام دهید تا وقتی که خودرویی که جلوی شماست ناگهان ترمز بزند و نورافکن توجه شما به طور کامل روشن شود تا به شما کمک کند از یک تصادف جلوگیری کنید.
از دیدگاه داستانگویی، راهی برای نگهداشتن توجه مخاطب این است که به طور مداوم تنش در داستان را افزایش دهید. داستان بن این کار را انجام میدهد. پدر بن چگونه میتواند از آخرین هفتههای زندگی پسرش لذت ببرد؟ او چه منابع داخلی را برای قوی بودن و حمایت از پسر در حال مرگش به کار خواهد برد؟
ما به این داستان توجه میکنیم زیرا به طور شهودی میفهمیم که ما نیز ممکن است مجبور باشیم با وظایف دشوار مواجه شویم و نیاز داریم که یاد بگیریم چگونه عزم عمیق خود را توسعه دهیم. در مغز، حفظ توجه نشانههایی از برانگیختگی تولید میکند: قلب و تنفس سریعتر میشوند، هورمونهای استرس آزاد میشوند و تمرکز ما بالا میرود.
زمانی که یک داستان مدت کافی توجه ما را جلب کرده باشد، ممکن است شروع به همآوایی احساسی با شخصیتهای داستان کنیم. روایتشناسان به این موضوع نام «حمل و نقل» میدهند و شما این تجربه را زمانی دارید که دستان شما عرق میکند وقتی که جیمز باند با یک شرور بر روی یک قطار در حال حرکت میجنگد.
حمل و نقل یک feat عصبی شگفتانگیز است. ما یک تصویر چشمکزن را میبینیم که میدانیم داستانی است، اما بخشهای قدیمی مغز ما احساساتی را شبیهسازی میکند که ما حدس میزنیم جیمز باند باید احساس کند. و ما نیز شروع به احساس آن احساسات میکنیم.
داستانها مغزها را به هم متصل میکنند.
شبیهسازی احساسی پایه و اساس همدلی است و به ویژه برای موجودات اجتماعی مانند انسانها بسیار قدرتمند است زیرا به ما اجازه میدهد به سرعت پیشبینی کنیم که آیا اطرافیان ما عصبانی یا مهربان، خطرناک یا ایمن، دوست یا دشمن هستند.
چنین مکانیسم عصبی ما را ایمن نگه میدارد اما همچنین به ما اجازه میدهد روابطی را سریعاً با مجموعه وسیعتری از اعضای گونهمان تشکیل دهیم تا هیچ حیوان دیگری. این توانایی به سرعت رابطهها را ایجاد کند به انسانها اجازه میدهد وارد همکاریهای بزرگمقیاس شوند که پلهای عظیمی میسازند و انسانها را به فضا میفرستند. با دانستن داستان کسی—از کجا آمدهاند، چه کار میکنند و چه کسی را ممکن است بشناسید—روابط با بیگانگان شکل میگیرد.
ما اوکسیتوسین را به عنوان ماده شیمیایی عصبی مسئول همدلی و حمل و نقل روایت شناسایی کردهایم. آزمایشگاه من مطالعه رفتاری اوکسیتوسین را آغاز و ثابت کرده است که وقتی مغز اوکسیتوسین سنتز میکند، مردم بیشتر قابل اعتماد، سخاوتمند، خیریه و دلسوز میشوند. من اوکسیتوسین را «مولکول اخلاقی» نامیدهام و دیگران آن را هورمون عشق میخوانند. آنچه میدانیم این است که اوکسیتوسین ما را نسبت به نشانههای اجتماعی اطرافمان حساستر میکند. در بسیاری از موقعیتها، نشانههای اجتماعی ما را به کمک به دیگران ترغیب میکند، به ویژه اگر شخص دیگری به نظر برسد که به کمک ما نیاز دارد.
زمانی که مردم داستان بن را در آزمایشگاه تماشا میکنند—و همزمان توجه خود را به داستان حفظ کنند و اوکسیتوسین آزاد کنند—تقریباً تمام این افراد بخشی از درآمد خود را از آزمایش اهدا میکنند. آنها این کار را حتی با وجود این که نیازی به این کار ندارند، انجام میدهند.
این موضوع تعجبآور است زیرا این پرداخت برای جبران یک ساعت از زمان آنها و دو بار تزریق سوزن به بازوهایشان برای بهدست آوردن خون است که از آن تغییرات شیمیایی ناشی از مغز آنها را اندازهگیری میکنیم.
چگونه از طریق داستانها یاد میگیریم؟
اما به نظر میرسد که نه همه داستانها توجه ما را حفظ میکنند و نه همه داستانها ما را به جهان شخصیتها منتقل میکنند.
ما یک آزمایش دیگر انجام دادیم که بن و پدرش را در باغ وحش نشان میدهد تا بفهمیم چرا. باید بگویم که بن در واقع پسری با سرطان بود که اکنون فوت کرده است و پدر مورد نظر واقعاً پدر او است. در ویدیوی باغ وحش، هیچ اشارهای به سرطان یا مرگ وجود ندارد، اما بن طاس است و پدرش او را «پسر معجزه» میخواند. این داستان ساختاری صاف داشت، نه یکی با تنش در حال افزایش مانند داستان قبلی. بن و پدرش به یک زرافه نگاه میکنند، بن جلوتر میپرد تا به رینو نگاه کند، پدر بن به او میرسد. ما نمیدانیم چرا بن و پدرش را تماشا میکنیم و مطمئن نیستیم چه چیزی باید یاد بگیریم.
افرادی که این داستان را تماشا کردند، در اواسط آن شروع به صرفنظر کردن کردند. به عبارت دیگر، توجه کمیاب آنها از داستان به بررسی اتاق یا فکر کردن درباره آنچه باید بعد از پایان آزمایش در فروشگاه خریداری کنند، تغییر کرد. معیارهای برانگیختگی فیزیولوژیکی کاهش یافت و پاسخ حمل و نقل همدلی رخ نداد. این شرکتکنندگان همچنین کمکهای چندانی به خیریهها ندادند.
این شواهد دیدگاه برخی نظریهپردازان داستان را حمایت میکند که یک ساختار داستانی جهانی وجود دارد. این دانشمندان ادعا میکنند که هر داستان جذاب دارای این ساختار است، که به آن قوس دراماتیک میگویند. این داستان با چیز جدید و شگفتانگیزی آغاز میشود و با دشواریهایی که شخصیتها باید بر آنها غلبه کنند، تنش را افزایش میدهد، معمولاً به دلیل برخی شکستها یا بحرانهایی در گذشتهشان، و سپس به یک اوج میرسد جایی که شخصیتها باید به عمق درون خود نگاه کنند تا بر بحران پیشرو غلبه کنند و پس از این تغییرات، داستان خود را حل میکند.
این یکی دیگر از دلایلی است که ما به تصادفهای خودرو نگاه میکنیم. شاید فردی که نجات پیدا کرده است، کاری کرده که جانش را نجات دهد. یا شاید راننده اشتباهی کرده که منجر به آسیب یا مرگ شده است. ما نیاز داریم که این اطلاعات را بدانیم.
چگونه داستانها ما را با بیگانگان متصل میکنند؟
ما همچنین آزمایش کردیم که چرا داستانها میتوانند ما را به مانند شخصیتهای آنها به درون خود نگاه کنیم و تغییراتی ایجاد کنیم تا انسانهای بهتری شویم.
آنها که پس از تماشای داستان بن اهدا کردند، نگرانی دلسوزانه بیشتری نسبت به دیگران داشتند و شادتر از کسانی بودند که پولی اهدا نکردند. این نشان میدهد که یک چرخه اخلاقی وجود دارد که ما ابتدا به کمک احساسی به دیگران مشغول میشویم که منجر به رفتارهای یاریدهنده میشود که ما را شادتر میکند. بسیاری از سنتهای فلسفی و دینی به اهمیت توجه به بیگانگان تأکید میکنند و تحقیقات ما نشان میدهد که چرا این سنتها هنوز هم بر ما تأثیر میگذارند—زیرا با سیستمهای مغزی تکاملیافته ما که تعاملات اجتماعی را پاداش میدهند، سازگار است.
شکل روایتی که یک داستان در آن بیان میشود نیز به نظر میرسد مهم است. نظریهپرداز روایت مارشال مکلوهان بهطور مشهور در دهه ۱۹۶۰ نوشت که «رسانه، پیام است»، و ما دریافتهایم که این موضوع از نظر عصبی درست است. ویدیوی نشاندهنده بن با پدرش که در دوربین صحبت میکند، در نگهداشتن توجه و ایجاد حمل و نقل همدلی بهتر از زمانی است که مردم به سادگی بیانیهی پدر بن را بخوانند. این خبر خوبی برای فیلمسازان هالیوودی است و به ما میگوید چرا در فیلمهای غمانگیز میگریم اما هنگام خواندن یک رمان کمتر میگریم.
آیا هیچیک از اینها برای شما مهم است؟
ما اخیراً از دانشی که توسعه دادهایم برای آزمایش داستانها که به دنبال ترغیب تغییرات مثبت رفتاری هستند، استفاده کردهایم. در یک آزمایش اخیر، شرکتکنندگان ۱۶ تبلیغ خدمات عمومی از بریتانیا را که توسط خیریههای مختلف تولید شده بود برای متقاعد کردن مردم به عدم نوشیدن و رانندگی، پیامک زدن و رانندگی، یا استفاده از مواد مخدر تماشا کردند. ما از کمکهای مالی به خیریههای مربوطه برای اندازهگیری تأثیر این تبلیغات استفاده کردیم.
در یک نسخه از این آزمایش، اگر به شرکتکنندگان اوکسیتوسین مصنوعی بدهیم (به صورت بینی، که در عرض یک ساعت به مغز میرسد)، آنها به ۵۷ درصد بیشتر از خیریههای موجود کمک کرده و ۵۶ درصد بیشتر از افرادی که دارونما دریافت کردهاند، پول اهدا میکنند. آنها که اوکسیتوسین دریافت کردهاند همچنین گزارش کردند که بیشتر به دنیای تصویر شده در تبلیغ منتقل شدهاند. مهمترین آن که این افراد گفتند که احتمال کمتری دارد که در رفتارهای خطرناک ارائهشده در تبلیغها شرکت کنند.
پس، به سینما بروید و بخندید و گریه کنید. این برای مغز شما خوب است و ممکن است شما را ترغیب کند تا تغییرات مثبتی در زندگی خود و زندگی دیگران ایجاد کنید.
ترجمه از سایت https://greatergood.berkeley.edu/article/item/how_stories_change_brain
